ماه من بعد تو تنهایی خود را چه کنم؟
هر شب اندازه ی خورشید دلم میگیرد
وقت گل کردن آیینه ی تنهاییمان
بین این حسرت و ..تردید..دلم میگیرد
شاخه ای سیب به من دادی و رفتی و ببین
مثل این سیب که خشکید دلم میگیرد
روی تختی که هنوز عکس تو آن گوشه اش است
هر کسی جای تو خوابید دلم میگیرد
باز تنها شدم اما قلمم نامه نوشت
نامه برعکس تو فهمید دلم میگیرد
رفت جایی که کسی هیچ کسی را به خودش-
نکند عاشق و ...پوسید...دلم میگیرد
شاعری حرف دلش را زد و اینگونه نوشت
"روی قبرم بنویسید دلم میگیرد"
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت نازكم كن كه درين باغ بسى چون تو شكفت گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولى هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت گر طمع دارى از آن جام مرصع مى لعل اى بسا در كه به نوك مژه ات بايد سفت تا ابد بوى محبت به مشامش نرسد هر كه خاك در ميخانه بر خساره نرفت در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل بنسيم سحرى مى آشفت گفتم اى مسند جم جام جهان بينت كو گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت سخن عشق نه آنست كه آيد بزبان ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت چكند سوز غم عشق نيارست نهفت
این همه رنجی که دنیا بر سرما میکند
غیر ما هرکس که باشد ترک دنیا میکند
بارها گفنم فردا ترک دنیا میکنم
تا که یادت میکنم امروز و فردا میکنم
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست از بردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر فکری کنید فرصت پلکی ردنگ نیست وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست تنها یکی به قله تاریخ می رسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
تقدیم به کسی که
عمرش وفاست
قلبش صفاست
چشماش زیباست
رفاقتش بی همتاست
خدايا ،
آتش مقدس " شك " را
آن چنان در من بيفروز
تا همه ي " يقين" هايي را كه در من نقش كرده اند ، بسوزد .
و آن گاه از پس توده ي اين خاكستر،
لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني ،
شسته از هر غبار ، طلوع كند .
چه كسی میگوید:كه گرانی شده است؟دوره ارزانیست!دل ربودن ارزان،دل شكستن ارزان!دوستی ارزان است!دشمنیهاارزان، شرافت ارزان!تن عریان ارزان،آبروقیمت یك تكه نان ودروغ ازهمه چیزارزانتر،قیمت عشق چقدركم شده است.كمترازآب روان،وچه تخفیف بزرگی خورده،قیمت هرانسان!
یک نصیحت: مواظب خودت باش
یک خواهش: اصلاً عوض نشو
یک آرزو: فراموشم نکن
یک دروغ: تورو دوست ندارم
یک حقیقت: دلم برات تنگ شده
اول خدا خداحافـــظ ای بوریا نــان جو کـهن جـامه و وصـله نو به نو خداحافــظ ای سـجـده گاه علی که مانده نگاهت به راه علــی خداحافظ ای نخل ها ، چاه ها دگر نشـنوید از علــی آه هــــا خداحافظ ای کوفه،ای شهر غم که درکام من کرده ای زهرغم خداحافظ ای کــــوچه ی پر ز دود خداحافظ ای یاس بـــــــاغ کبود خداحافظ ای بیت الاحـــزان یار خداحافظ ای قبـــر پنهـــــان یار خداحافظ ای بی وفا دوســــتان خداحافظ ای آتش و ریســــمان خداحافظ ای کوچه های خموش نیارد علی نان و خرما به دوش خداحافظ ای نان خشک و نمک خداحافظ ای مـاجـــرای فـــدک خداحافظ ای انــــــتظار اجــــل خداحافظ ای زانـــــوی در بغل خداحافظ ای خشم لــــب دوخته خداحافظ ای خانـــه ســوختـــه خداحافظ ای چــشم حلقه به در یتیـــــم دوباره شد بی پدر
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم، همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی برروی یک گرد ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم نه طاعت میپذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اکر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی ، تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد، گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم. که میدیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، و گرنه من بجای او چو بودم ،یک نفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!