ميدوني عشق يعني چي؟ يعني: دركمال بي كسي حس كني بايه كسي هم نفسي
از باغ می برند تا چراغانی ات کنند تاکاج جشنهای زمستانی ات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاکمرده ای ارزانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترسکه شیطانی ات کنند آب نطلبیده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست که قربانیات کنند
آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم
تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم
نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود
كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم
زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال
ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
هزاران همچو بلبل هر بهاری میشود پیدا
نواسنجی چو من در روزگاری میشود پیدا
گرفتم سهل ، سوز عشق در اول ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
تو از سوز جگر پیمانه ای چون لاله پیدا کن
که از هر پاره سنگی چشمه ساری میشود پیدا
مجو حسن عمل از کاروان ما تهیدستان
که پیش ما دل امیدواری میشود پیدا
ز دست رشک هر داغی که پنهان بر جگر دارم
به صحرا گر بریزم لاله زاری میشود پیدا
اگر چه آتش نمرود دارد خشم در ساغر
ولی از خوردنش در دل بهاری میشود پیدا
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم سرکشیهای توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی وموی مجلس آرای توام آمد بیاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد