به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند و پرسیدم دلم،او گفت:نه تنها نمی ماند،به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را و گفت این چشم ها که تا ابد زیبا نمی ماند،به او گفتم دل دریایی ام قربان چشمت ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند،به او گفتم که کم دارد تو را رویایی کمرنگم و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند،به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست ولی گفت او کمی که بگذارد یلدا نمی ماند،به او گفتم قبول کن که رسوایت شوم او گفت کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند،و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد چرا که در مسیر، عاشقی اما نمی ماند،خدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند.
امیری به شاهزاده گفت: من عاشق تو هستم. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت: عاشق نیستی... عاشق به غیر نظر نمی کند.