دل من یار و غمخواری ندارد
پریشان است و بازاری ندارد
هزاران قلب را تسخیر کردند
کسی با قلب ما کاری ندارد
دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه ی غربت غمها شدم
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام
این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
آن قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم گریه کردم
میان بازها یک باز تنهاست
در اوج قله بی آواز تنهاست
کبوتر با کبوتر هم غریبست
"کبوتر با کبوتر باز تنهاست"
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکت
گریه ای شد برفراز آرزوهایم نشست
من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل
تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست
اگر دیدی دلی تنها نشته
میان رنج غمها نشسته
نگو آن دل چرا تنها نشسته
بدان که دوریت آن را شکسته
دلم با عشق تو عاشق ترین شد
تمام لحظه هایم بهترین شد
ولی بی مهریت کار دلم ساخت
دل تنهای من تنهاترین شد
آه؛؛
گفتم که بیا دوباره پرواز کنیم
در نیمه شب سر سخن باز کنیم
چشم سیه اش به خنده با من گفتا
در آخر ره چگونه آغاز کنیم
از دست دل و تو هر دو فریاد کنم
هر روز و شبم خدا خدا داد کنم
از دل چه بگویم که مرا مجنون کرد
خواهم دل خود ز دستت آزاد کنم
دل خون گشته ما را شکستند
و راه عاشقی را نیز بستند
به غیر از خستگیها در تنم نیست
و غمهایی که تا جاوید هستند
من از دست فریادها خسته ام
به امید عشق تو دل بسته ام
من از روزگار پریشان و سخت
خدایا به نزد تو بنشسته ام