یک ذره وفا را به دو عالم نفروشم
هر چند در این عهد خریدار ندارد
می کند پروانه ترک جان و می سوزد از آن
تا نبیند شمع خود را مجلس آرای کسی
مرغ دلگیرم و کنج قفسی می خواهم
که غریبانه سر خویش کشم در پر خویش
از رقیبان تو درد دل من بسیار است
نیست یارای سخن ورنه سخن بسیار است
دلی بی تاب و عاشق پیشه دارم
مزن سنگم که بار شیشه دارم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
به آن امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در آن جای تو باشد
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم
زنده باد عشقم اسیر سود و سودا نیستم
*
روزی نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادارترم من
تنی آلوده درد و دلی لبریز غم دارم
ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم ای دیده نورانی من
دیروز پریشانی خود را به تو گفتم
امروز پریشان تر از آنم که توان گفت
ناله تا چند کنم از پی بیماری دل
کو طبیبی که کند فکر پرستاری دل
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم
شمعم که جان گدازم و دودی نیاورم
( ^ _ ^ )alone in world( ^ _ * )