من از سرزمینی می آیم سرآپا عشق سرزمین مرغکان عاشق سرزمینی که تنها یک رنگ بر آن حکومت می کند"رنگ پاکی ها رنگ خلوص رنگ بی رنگ بودن بی ریابودن بی غل وغش بودن کبوتران سرزمین من همه سفیدند دریاچه های زلال سرزمینم با رقص قوهای سفید عشق را به بی رنگی دعوت می کنند و نجابت درسفیدی اسبان سرزمینم خودی نشان می دهد ترابه این سرزمین دعوتی ست ترا آغوش به سوی تمام سفیدی ها بازست بیا به سرزمین پاکی ها قدم بگذار و بیاموز بی رنگ بودن را و فریاد بزن:من همان بی شکل بی رنگم"
حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود این چشم سرخ محو تماشا نمی شود شبگرد کوچه های غزل جار می زند اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود طوفان عشق زورق غم شکسته است یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود بانوی کهکشان وفا گریه می کند زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود افسوس میخورم که غزل واژه های عشق در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود معنای التهاب تو را کشف می کنم حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود